دعبلانه

شعر از : سید حمید رضا برقعی

شعر از : سید حمید رضا برقعی
یک اتفاق ساده
"باز هم مدرسهام دیر شد" را که خاطرتان هست؛ این روزها "آی فیلم" هم دارد تکرارش میکند. حالا حکایت بنده هم همین است!!
دقیقا یک سال پیش بود که "یک قنوت آهسته" را تقدیم جانبازان کرده بودم. که البته چهار پنج روزی بعد از "روز جانباز" بود. و حالا بعد از یکسال "یک اتفاق ساده" را. با این تفاوت که این بار چهارده پانزده روز از "روز جانباز" می گذرد! و مگر "جانباز" منحصر در همین یک روز است؟ و مگر ما هم جزو برخی مسئولین هستیم که سالی یک بار یادشان بیافتیم؟ و هزار تا مگر دیگر که بابِ دندانِ توجیهگرِ آدمی است!
و خلاصه این که: این چند خط مثلا شعر، هدیه حقیر به جانبازان عزیز و سرافراز و خانوادههای پرصبرشان:
شهید هر روز
ما با "هنر تو" نانمان را خوردیم
با یاد رفیقان تو حلوا خوردیم
دیروز که تختِ خستهات خالی شد
از رفتن ناگهانیات جا خوردیم!
*
یک اتفاق ساده
یک اتفاق ساده فقط مانده تا تو را
بالا برد برای خودش، تا خودش، خدا
این دردهای دم به دم صبح تا غروب
یعنی نتیجه داده همین آخرین دعا
نزدیکتر شدهای و انگار خستهای
چیزی نمانده تا برسی، هان! بیا بیا!
حالا تویی و این نفس آخر و... همه
یک "اتفاق ساده" فقط بود تا خدا
پنج قابِ کلمه
توی این سرمای استخوانسوز، چشمهایم را پر کردهام از خاکهای گرم جنوب. پلکهایم را هم محکم بستهام. درست مثل مشت پر آبی که به هم بفشارندش تا بیشتر آب را نگه دارد.
لا به لای این همه حرف و ناحرف، ذهنم را پر کردهام از کلمههای پاک. دورش را هم حصار کشیدهام. درست مثل باغچهای که تازه کاشته باشندش.
حالا باید مراقب بود و منتظر تا این کلمههای طیبه، کم کم به شجره طیبه تبدیل شود:
ألَم تَرَ کَیفَ ضَربَ اللهُ مَثلاً کَلمةً طیّبةً کشَجرةٍ طیّبةٍ أصلُها ثابتٌ و فَرعُها فِی السَّماء
تُؤتی أُکُلَها کَلَّ حینٍ بِإذنِ رَبِّها ...(ابراهیم/۲۴و۲۵)
اینها، پنج قاب از آن خاکهای گرم پُر از کلمهی طیبه است. حاصل همراهی با کاروان راهیان نور دانشگاه علوم پزشکی مشهد.
(۱)

(۲)

(۳)

(۴)

(۵)

----------------
تکمله: با توجه به اختصاصی بودن تصاویر، استفاده از آنها تنها با ذکر منبع مجاز میباشد. سپاسگذارم.
یک قنوت آهسته!
سه رباعی تقدیم به جانبازان و خانواده های پرصبرشان
مقدمه اول:
"يكى از همين چيزهائى كه مربوط به جنگ است و از چيزهـــائى است كه ذهن من را مشغول مي كند، اين جانبازهائى هستند كه بعد از مدتى به شهادت مي رسند؛ اين خودش يك موضوع ويژه است؛ اين غير از شهيدى است كه در جبهه شهيد شده و دربارهاش هم شعر گفته شده؛ اين انسانى است كه يك تجربهاى را گذرانده و رنجى را تحمل كرده، آخرش هم شهيد شده.".90/3/25
مقدمه دوم:
با این که چند روزی از روز جانباز گذشته، ولی این چند خط شعر ناقابل، اگر بشود اسمش را رباعی گذاشت، تقدیم می شود به فدائیان حضرت قمر بنی هاشم(ع) و خانواده پرصبرشان:
ربنای درد
دردی! دردی! تو "إنّمای" دردی
دنبال که ای؟ خودت خدای دردی
با این که پر از هلهله و هوهویی
آهسته قنوت و ربّنای دردی
*
آتش در نیستان!
خِس،خِس،خِس؛ نفس، نفس؛ اکسیژن!
گرم است هوای این قفس، اکسیژن!
یک سینه ی مستعدّ آتش سوزی
حالا تو به فریاد برس اکسیژن!
*
برای همسران جانبازان
"زخم بستر"؛ چه واژه ی پر دردی
هر وقت که پانسمان عوض می کردی
می سوخت تمام دست و چشم و جگرت
انگار تو جانبازتر از آن مردی!
دور و بر تو، مأمن اغیار شده!!!
یک سوزن به خودمان و یک جوالدوز به رئیس جمهور!!!
این یک ماههى گذشته، کم حرف و حدیث نشنیدیم از حرکات و سکنات مشکوک و شبهه انگیز رئیس دولت و اطرافیانش. درست یا نادرستش گردن رسانه هایی که دنبال گرفتن ماهی، بلکه بچه ماهی، از آب گل آلود قضایای اخیر بودند.
اما، همانطور که حضرت آقا فرموده اند:
"در بسيارى از اوقات يك مسئلهى اصلى در كشور وجود دارد كه همه بايد همت كنند و به سراغ اين مسئلهى اصلى بروند؛ بايد مسئلهى كانونى كشور اين باشد؛ اما ناگهان مىبينيم از يك گوشهاى يك صدائى بلند ميشود، يك مسئلهى حاشيهاى درست ميكنند، ذهنها متوجه آن ميشود. اين مثل اين ميماند كه در يك مسافرت مهمى، كاروانى، قطارى دارد حركت ميكند، هدفش رسيدن به يك نقطهى خاص است؛ ناگهان ذهنها را مشغول كنند به يك چيز حاشيهاى در بيابان، از راه باز بمانند، احياناً امكان ادامهى حركت هم از آنها گرفته شود. مسائل حاشيهاى نبايد به ميان بيايد. مردم ما خوشبختانه قدرت تحليل دارند، هوشمندند، هوشيارند؛ ميتوانند مسائل فرعى و حاشيهاى را از مسائل اصلى جدا كنند. توجه شود مسائل حاشيهاى كانون توجه افكار عمومى قرار نگيرد." (90/1/1- حرم رضوی(
*
علی ایّ حال، این چند تا شعر- اگر بشود اسمش را رباعی گذاشت - در همین حال و هوا و در تذکر به رئیس محترم جمهور و بلکه خودمان سروده شده. إن شاء الله مقبول بیافتد:
حالت، دو سه روزیست، که نیزار شده
سیمای ولایی ات کمی تار شده
برخیز و غبار فتنه را فوتی کن!
برخیز که گردها تلنبار شده
*
آن قطب نمایی که جهاتش حق بود
در دست تو بود و راه نیکو بنمود
امروز ببین کدام مغناطیسی
پیمودن راه راست را از تو ربود؟
*
قلبم بنگر! ز مشی تو غمگین است
پیشانی ام از مشایی ات پر چین است
زنهار! اگر گره گشایی نکنی
مشتم وسط معرکه سهم آگین است!
*
باید که ز مردم حق شناسی بکنی
پرهیز ز بازی سیاسی بکنی
وقتش شده تا بار دگر ای محمود!
یک خانه تکانی اساسی بکنی
***
بعدالتحریر(به قول بچه های"راه"):
اول- نیزار، همان پهلوی نزار (ضعیف) است – لغت نامه ده خدا
دوم- در خبرها آمده بود که رئیس سابق سازمان میراث فرهنگی، که رئیس نهاد ریاست جمهوری هم بود، به حکم دیوان عدالت اداری، چهار سال از خدمات دولتی منفصل شد!!!
سوم- خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند
یک دنیا حرف می شود گفت درباره زیارت عتبات؛ خیلی بیشتر از آن هم حرف نگفته ای می ماند که اصلا نمی شود گفتش. تازه وقتی هم که می خواهی همان گفتی ها را بگویی، یا بنویسی، می بینی خیلی کمتر از آن چیزی می شود که بوده است!
این ، بخش اول از قسمت سوم "یادداشت های سفر به سرزمین کرب وبلا" است. که تقدیمتان می شود:
زیارت اول: السلام علیک یا مظلوم یا امیرالمونین
حرف یک از رفقا مدام در ذهنم می چرخد که: "ایوان و گنبد امیرالمومنین، مانند کعبه است. از نزدیک که نگاهش کنی آن وقت ابهت و عظمتش در چشمت می نشیند".
سعی می کنم آنچه را در مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی، درباب زیارت امیرالمونین آمده، بخوانم و بعضی راعمل کنم:
سفر به عتبات، به خودی خود، خواسته یا ناخواسته، ملهوف با سختی و مشقت است. چه زمینی رفته باشی و چه هوایی و چه آمیخته ای از هردو. و شیرینی این سختی دو چندان می شود وقتی خدمتگذار پدر و مادرت باشی و همراه همسر و فرزندت.
این شد که از بردن دوربین فقط سنگینی اش قسمت همسرم شد و شرمندگی عکس نگرفتنش نصیب من.
عرض کرده بودم که باید این ذهن را فشرد تا بشود از آن تصاویر ناخودآگاه یا خودآگاهش چیز به درد بخوری استخراج کرد و اینجا تقدیم شما. و حالا این ها شده قسمت دوم همان تک نگاره های عینی ذهن من از عراق امروز که بخش اولش را از اینجا خوانده بودید:
با چــــراغ، گِرد شهر
6
روبه آسمان، پشت به خدا
بالای پل، پشت پنجره هتل، کنار پیاده رو، یا هر جایی که پشت بام خانه ها را ببینی، ازدحام "آنتن های ماهواره"-همان دیش مصطلح- نظرت را جلب می کند.
این جا قیمت گیرنده ماهوراه و تجهیزاتش آن قدر ارزان هست که چند نفر از همسفران را وسوسه کند به خریدن و سوغات بردنش!
7
شرط اول بزرگ شدن!
تقریبا بزرگ و کوچک ندارد. انس مردمان این شهرها با "سیگار" را از برخوردهای اول می توانی بفهمی. از نگهبانان و شرطه های داخل حرم بگیر تا کودکان دست فروش بیرون.
8
متجاوز دیروز، همبازی امروز
نظامیان آمریکایی را، الان، کمتر می شود در شهرهای زیارتی دید. ولی هر اسباب بازی فروشی را ببینی، دست کم2-3 وسیله ی بازی جنگی دارد. تفنگ دوربین دار، تانک تی فلان، آدمک های با لباس نظامی و تجهیزات انفرادی و کمپ نظامی و ... همه شان هم با ظاهر آمریکایی است گرچه چین ساخته باشدشان!
و این یعنی انس کودک عراقی با نظامی اشغالگر آمریکایی که بقیه اش را تو بهتر می دانی...
9
یک سلف سرویس استثنایی!
مقابل محل اقامتمان در نجف،شارع الرسول، شب ها تا صبح غل غله ای بود. یک قهوه خانه که چند تا ساندویچی سیار- با گاری دستی- هم به آن اضافه می شد ظاهرا شده بود پاتق گعده ی شبانه جوان های آن منطقه!
ساندویچی،سفارش مشتری را لای صُمون - نان لوزی شکل کمی تپل که مورد علاقه عراقی هاست- می گذارد و خریدار از میان تشت های مقابل مغازه یا روی گاری که مگس ها احاطه اش کرده اند، چاشنی و مخلفات مورد علاقه اش را به آن اضافه می کند و... ساندویچ آماده می شود.
10
عرش های آهنی، فرش های خاکی
در کنار خانه های به ظاهر ویران و کوچه و خیابان های کذایی، ماشین های خارجی خیلی خودنمایی می کند. تویوتا و هیوندا و بنز و... تا تندر90 و حتی پراید صبا! مدل هزار و نهصد و خورده ای تا مدل دوهزار و ده! سبک و سنگین! و ... .
نمی دانم این ها به خودروی شخصی، بیشتر از خانه و حتی شهرشان اهمیت می دهند یا هزینه خرید ونگهداری آن از این، بسیار کمتر است. یا اینکه این ها اصلا خودروی داخلی ندارند و هرچه هست وارداتی است؟!
11
بی ستاره های پر طرفدار
"هتل" یا به زبان این جایی ها "فندق"، معادلش در شهر ما می شود "مسافرخانه" درجه چندم! یا دست بالا می شود "هتل آپارتمان" درجه چندم!
ظاهرش البته کمی غلط انداز است. خصوصا "قصرالاولیا"! در شارع الشهدای کربلا. با اندک امکاناتی که پرواضح است به برکت زائران ایرانی فراهم شده.
داخل اتاق های هتل، شبکه های تلویزیون خودشان را بسته اند. فقط مانده است "العربیه". از شبکه های خودمان هم، دو و چهار و آموزش وخبر.
ناگفته نماند همین ها هم –بنا به گفته ی شرکت زیارتی- خیرالموجودین است و پر از زائر.
12
حلویّات و مشویّات
قدم به قدم دور و بر حرم ها، مغازه های "حلویّات" است و "مطعم و مشویّات".
حلویّات شامل انواع شیرینی و حلواست از نوع عراقی اش! مثل حلوای روغنی، سوهان، بُرمه، زولبیا، بامیه و ... به صورت روباز و فله. که اگر، علیرغم توصیه مسئولین کاروان، جرأت کنی و کمی از آنها بخری و بخوری، می بینی که مزه خوبی دارد.
مطعم و مشویّات هم می شود همان غذاخوری و بریانی خودمان. یا به قولی رستوران! با فرهای گردان که مرغهای بریانش تو را به یاد غذاخوری های 10-15 سال پیش پایین خیابان می اندازد.
13
یک دینار، یک تومان
پول ایرانی را اینجا تقریبا از پول خودشان هم بیشتر قبول دارند. البته بالای هزار تومانی یا به قول اینها: "یک خمینی"! از پنج هزاری تا ایران چک صدهزاری را برایت چنج می کنند؛ یک دینار می شود یک تومان.
جالب تر این جاست که خودشان به جای پول خرد 250 و 500 دیناری می دهند ولی از ایرانی، 200 و 500 تومانی را قبول نمی کنند!
نمیدانم خواب بودم یا بیدار. چشم که باز کردم دیدم رسیده ام مشهد،با بدن خسته و لباس خاکی از سفر و دفترچه ای که جز برنامه چند روز اول چیزی درش ننوشته و دوربینی که حتی یک عکس هم نیانداخته!
حالا من مانده ام و ذهنی که باید رویش فشار بیاورم تا تصویرهای ضبط شده اش را بازیافت کند و قلمی که شاید بنویسد و شاید نه.
این ها قسمت اول همان تک نگاره های عینی ذهن من است از عراق امروز:
اینجا عراق، سرزمین اندوه و مصیبت!
1
سقف های فروریخته
از مرز که پایت را می گذاری آن ور، یک چیز عجیب توی چشم می زند: ویرانی!
تانزدیکی های نجف، کمتر عمارت و آبادی رو به راهی پیدا می شود. انگار که"خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا"[حج/45]...
داخل شهر هم کمتر از بیرونش نیست. حتی نجف و کربلا. غیر از چند خیابان اطراف حرم و کوچه پس کوچه های پر از مغازه اش!
2
جای خالی شهردار
اینجا چیزی به اسم "مدیریت شهری" یا "فرهنگ شهروندی" یا شبیه به اینها دیده نمی شود.
خیابان های پر از نخاله و زباله ، رشته سیم های در هم و بر هم آویزان از دکل های برق، قطعی های مکرر برق، سد معبر توسط تعمیرکار و پلیس و دستفروش و مسجد و ... ، نماهای ساختمانی گریه ناک! ، تبلیغات روی همه چیز و بوسیله همه چیز-چه تجاری، چه سیاسی،چه فرهنگی،...- و ...
3
اینجا عراق، حکومت نظامی
کمتر جاده و خیابانی است که از آن بگذری- چه با اتوبوس و چه پیاده - و گونه ای از ادوات نظامی در آن نبینی.
از "سیطره" های جاده ای قدم به قدم - که باید دائم پرده اتوبوس را کنار بزنی تا ببینندت- بگیر تا نفربرها و تانک های عراقی و آمریکایی داخل شهر و تفنگ داران آماده ی شلیک رویشان! و تا "شرطه" های مسلح اطراف حرم.
4
حرکت اضافی مساوی است با مرگ
ابتدای روز، در یکی از خیابان های بغداد به سمت کاظمین می رفتیم و در ترافیک صبح گاهی پایتخت! گیر کرده بودیم.
مثل همیشه حق تقدم با ماشین های نظامی است. یک سواری عراقی قصد سبقت از سمت راست نفربر نظامی خودشان را داشت که تفنگدار بالای نفربر در کسری از ثانیه مسلسلش را به سمت راننده سواری مسلح کرد تا جلوی این حرکت را بگیرد و ... راننده مجبور شد بایستد تا زنده بماند!
*
راننده اتوبوس ما به خاطر سرعت کند ماشین نیروهای امنیتی از آن ها سبقت گرفت. بعد از کلی مجادله لفظی- که ما هیچ ازش نفهمیدیم!- کار به درگیری فیزیکی راننده با یکی از نیروهای امنیتی کشید و مسلح کردن تفنگ و ... که با وساطتت خودشان قضیه حل شد و راننده ما زنده ماند!
5
انتقالی های آخرت
آگهی های ترحیم را اینجا، روی یک پرده سیاه تقریبا یک و نیم متری، این طور می نویسند:
انتقل الی الرحمن، المرحوم(الشاب).... و بعدش هم زمان و مکان تعزیت.
پذیرایی مراسم تعزیتشان هم- آن طور که رفقا دیده بودند- چای عربی است با سیگار!
جرعه جرعه تا ملاقات خدا
(1)
شب قدر ، با جناب دعبل، گوشه هیئت؛ یک گوشم به صدای جوشن خواندنش است و دیگری به زمزمه ای که چاشنی گریه اش شده:
قبور بكوفان و اخري بطيبة
و اخري بفخ نالها صلوات
(اندوه و نوحه بر) قبرهایي که در كوفه است و در(مدینه ی)طيبه و در فخّ (مكه). که صلوات من نثار آنان.
... قبور ببطن النهر من جنب كربلا
معرسهم منا بشط فرات
توفوا عطاشاً بالفرات فليتني
توفيت فيهم قبل وفات
(اندوه و نوحه بر) قبرهای نزديك نهر جاری كربلا(علقمه) ، که فاصله ای با نهر فرات ندارد.
آن هاکه تشنه لب در كنار فرات جان دادند. ای کاش زودتر از این اندوه می مردم.
(2)
شب قدر، با جناب دعبل، گوشه هیئت؛ یک گوشم به زمزمه ای است که چاشنی گریه اش شده، و دیگری به صدای جوشن خواندنش:
... يا مَنْ هُوَ فى صُنْعِهِ حَكيمٌ يا مَنْ هُوَ فى حِكْمَتِهِ لَطيفٌ يا مَنْ هُوَ فى لُطْفِهِ قَديمٌ (19)
دقت که می کنم، از روی گوشی موبایلش دارد می خواند.
تعجبم را که می بیند می گوید: مگر نشنیدی "هُوَ فى صُنْعِهِ حَكيمٌ" را؟ لطافت صنع حکیم همین است دیگر!
و ادامه می دهد:... يا عَزيزاً لا يُضامُ يا لَطيفاً لا يُرامُ يا قَيُّوماً لا يَنامُ ...(32)
می گویم: لابد میخواهی به جای قرآن هم، گوشی ات را روی سرت بگذاری! داخلش نرم افزار قرآنی که داری؟
می خندد و می گوید: يا لَطيفاً لا يُرامُ(اى لطيفى كه دست انداز كسى واقع نگردد)...
(3)
شب قدر، با جناب دعبل، گوشه هیئت؛ یک گوشم به بک یا اللهش است و دیگری به زمزمه ای که چاشنی گریه اش شده:
درد خواهم دوا نمی خواهم
غصه خواهم نوا نمی خواهم
عاشقم، عاشقم، مریض توام
زین مرض، من شفا نمی خواهم...
***
یادم می آید که امام را دعا نکرده ام ...
سال ها دل طلب "جام جم" از ما می کرد
از پس قرن ها بلند شده است و آمده است این جا. بی هوا و سر زده! زیر لبش هم دارد زمزمه می کند: «اگه فاصله افتاده...».
می گویمش: تو کجا؟... اینجا کجا؟... فاصله ها...
حرفم را قطع می کند که: ترسیدم فاصله ها کار دستتان بدهد.
می گویمش: تو کجا؟... اینجا کجا؟... تلویزیون...
دوباره حرفم را قطع می کند که: خوب آب و جارو کرده اید برای ماه مبارکتان ها! خوب! ... توشه راهتان را هم که برداشته اید.
می خواهم بگویم تو کجا؟... اینجا کجا؟...
که دستم را می گیرد و می بردم وسط جام جم صدا و سیما، و می گوید: این را از کجا آورده اید؟
در حال پیدا کردن جوابش هستم که دادش بلند می شود: گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟
می گویم: آن روز که این گنبد مینا....
می گوید: دروغ نگو! او که آن گنبد مینا را برای شما می خواست مگر نگفت: «اینها باید یک دارالتبلیغی، یک دستگاه سازنده باشد که به وسیله اینها یک مملکت، افرادش یک افراد امین صالح، یک افراد ملی-اسلامی بشود»[1]؟
می گویم: خب تو که «فاصله ها»یش را دیده ای مگر تبلیغات اول و وسط و دوباره وسط و آخرش را ندیدی؟
نزدیک است با همان چوبة داری که بر دوشش است بزند وسط ملاجم. می گوید: «تبلیغات تلویزیون می تواند... مردم را یا تربیت کند؛ یا اینکه منهدم کند انسانیت آدم را»[2]
می گویم: همه جا رسم همین است دیگر!
با صدای بلند حرف حکیم را درگوشم هجّی می کند که:«اگر شما علاقه دارید به اسلام، علاقه دارید به کشور، علاقه دارید به ملت خودتان، این دستگاهی که دست شما هست... این دستگاه را اصلاحش کنید؛ یعنی غربی نباشید، غرب زده نباشید[3]»
دارم می گویم: تو با کجای این تبلیغات مشکل داری؟...
که دستم را می گیرد و می کشاندم و زیر لب می غرد که: اصلش تو معنی تبلیغات را نفهمیده ای؛ بین دین و دنیایت که «فاصله ها» افتاده، هیچ، چندی است که به ایمانت هم نان نرسیده!
[1] صحیفه امام/جلد9/ص155
[2] صحیفه امام/جلد9/ص154
[3] صحیفه امام/جلد9/ص157
اين يادداشت، درحقيقت حاشيهايست بر ضرورت استمرار و دوام حركتهاي فرهنگي مردمي، كه در اين مورد مصداقش شده نهضت اينترنتي پوسترهاي عاشورا . البته ناگفته نماند كه به نظر حقير تنها وجه ارزنده اين يادداشت، استنادش به فرمايشات حضرت روحالله-رضواناللهتعاليعليه- است و ضرورت بازخواني انديشههاي فرهنگيهنرياش.
اين يادداشت در شماره چهل و پنجم ماهنامه فرهنگي تحليلي راه-اسفند۸۸- به چاپ رسيدهاست
از خشم انقلابي تا پوسترهاي عاشورايي
به بهانه نهضت اينترنتي پوسترهاي عاشوراي88
گرچه برخی، کارکرد هنرهای تجسمی را منحصر در امور احساسی و رمانتیک دانسته و آن را محدود در تجلی عواطف هنرمند، جدا از نظرات و مشی سیاسی و اجتماعی او فرض کردهاند، لکن مروری بر تاریخچه و نقش اين هنر در حرکتهای اجتماعي بیانگر این حقیقت است که غالبا یکی از ابزارهای اصلی ارائه عقاید و اصول و دفاع از آرمان نهضتهای مردمی از یک سو، و دستمایه ارباب تزویر جهت اغفال و انحراف و تخدير همان عقاید و اصول و آرمان از سوی دیگر، همین شاخه از هنر بوده است.
جایی که بنگاههاي تبلیغاتي، چه در صورت پروپگیشن- ارائه تصویر صحیح از واقعیت در جهت مثبت- و چه در ظاهر پروپاگاندا- نمایش تصویر غیرواقعی و منحرف از حقیقت- بنای خود را بر بهرهگیری از هنرهاي تجسمي انسانمحور نهادهاند، تردیدی نمیماند که به مصداق «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه...» و «جهزوا انفسکم بالصلاح و السلاح» از مهمترین وظایف نخبگان صالح و خواص طرفدارحق، تجهیز به این سلاح باشد. گام مغفولي که «نهضت پوسترهای عاشورایی» سعی در احیا و گسترش آن داشت.
از اين منظر، در خصوص اين حركت مردمي، نكات ذيل حائز اهميت است:اول. تشكيل «حلقههاي مردمي مقاومت فرهنگي» در مقابل تهاجم خاموش و نرم و فرهنگي دشمن، را ميتوان مهمترين شاخصه اين نهضت دانست.
شناخت صحيح و مبصرانه جريانهاي سياسي-فرهنگي داخلي، شناخت مرزهاي مرئي و نامرئي دشمن داخلي و خارجي و رصد تحركات فرهنگي-تبليغي دستگاههاي خارجي، همه و همه از ضرورياتي است كه لزوم تشكيل و سازماندهي«حلقههاي مردمي مقاومت فرهنگي» را پررنگتر ميكند. يك مقاومت فعال و پويا، نه منفعل و ايستا ! در راستاي بيدارسازي و آگاهي بخشي و جهتدهي صحيح «خشم انقلابي مقدس ملت»[1].
كه اين نهضت و حركت مشابه آن در «پوسترهاي غزه»، ميتواند الگوي خوبي در اين زمينه باشد.
دوم. گذر از فرهنگ دولتي به فرهنگ مردمي، دغدغهاي است كه دولتهاي گذشته و حال بسيار به آن پرداخته، و كمتر توفيق داشتهاند. گاهي آنچنان عنان فرهنگ را رها كردهاند كه ليبرالدموكراسي جزو اصول دين شده است، و گاه آن چنان محكم گرفتهاند كه داد «لا اكراه فيالدين» برخاسته؛ و البته در بيشتر موارد درك و شناخت ناصحيح و اعتماد نابهجاي مسئولين به تشكلهاي مردمنهاد، مسبب آن بوده است.
به نظر ميرسد با حضور و گسترش مجامع هنري متعهدي از اين دست، و حمايت و نظارت تعريف شدة مسئولين ، هم به اين دغدغه پاسخ داده شود، و هم كار به اهلش[2].
سوم. از جمله كاركردهاي اين نهضت، ارتقاي سطح سواد بصري و تقويت حس زيباييشناسي عموم و بالاخص متوليان و مصادر فرهنگي-تبليغي است[3].
خلاء فقدان پوسترهاي اصولي و چشمنواز، كه گاهي با مديريت ناصحيح و غيركارشناسانه مديران امر عميقتر ميشود، يكي از چالشهاي تبليغ ديني است. به عنوان نمونه ميتوان از مجموعه پوسترهاي «ستاد گراميداشت سالگرد ارتحال امام» و «ستاد بزرگداشت دهه فجر» و... نام برد كه باوجود هزينهكردهاي گسترده، كمترين اثرگذاري رادارد.
«نهضت پوسترهاي عاشورايي»، با دعوت از هنرمندان صاحب ذوق- گرچه بيآوازه- و نيز آزاد بودن سبك، و به تبع آن تنوع در آثار، از يكسو و عرضه آثار به مخاطب بدون دريافت وجه- نقطه وفاق تشكلهاي مردمي و سازمانهاي دولتي و شبهدولتي- از سوي ديگر، توانست گام مهمي در اين عرصه بردارد.
و چهارم اينكه: « هنرمندان ما تنها زماني ميتوانند بيدغدغه کوله بار مسؤوليت و امانتشان را زمين بگذارند که مطمئن باشند مردمشان بدون اتکا به غير، تنها و تنها در چهارچوب مکتبشان، به حيات جاويدان رسيدهاند. و هنرمندان ما در جبهههاي دفاع مقدسمان اين گونه بودند، تا به ملا اعلا شتافتند. و براي خدا و عزت و سعادت مردمشان جنگيدند ؛ و در راه پيروزي اسلام عزيز تمام مدعيان هنر بيدرد را رسوا نمودند»[4]
[1] انشاء الله مردم سلحشور ايران کينه و خشم انقلابي و مقدس خويش را در سينهها نگه داشته و شعلههاي ستمسوز آن را عليه شوروي جنايتکار و آمريکاي جهانخوار و اذناب آنان به کار خواهند گرفت.(11/7/67)
[2] مهم اين است که انقلاب اسلامي ما انقلابي است که به دست مردم صورت گرفته، مردم انقلاب کردهاند و مردم بايد آن را به آخر برسانند.(18/6/63)
[3] خون پاک صدها هنرمند فرزانه در جبهههاي عشق و شهادت و شرف و عزت سرمايه زوالناپذير آنگونه هنري است که بايد، به تناسب عظمت و زيبايي انقلاب اسلامي، هميشه مشام جان زيبا پسند طالبان جمال حق را معطر کند(30/6/67)
[4]پيام به هنرمندان و خانواده شهدا (30/6/67)
یا
یک فنجان داغ برای آقای خبرنگار!
نشستهاي جلوي كامپيوتر و داري وبلاگ يك شاعر-مثلا عليرضا قزوه- را نگاه ميكني و مصاحبه يك شاعر ديگر-مثلا مرتضي اميري اسفندقه- را ميخواني و گرم جدال- به معناي واقعي كلمه- او با خبرنگار يك مجله ارزشي – مثلا پنجره- هستي كه يك پارچ آب يخ از دهان خبرنگار خالي ميشود روي سرت:
«بسیجیها نوجوانهای مؤمن و پرشوری هستند که به شوق امام و به خاطر علاقه بسیار به رهبر انقلاب، عضو پایگاهها میشوند و ذهنشان را نوستالژی جنگ درست میکند...»
*
اين روزها كساني را ميبيني كه كاسهي فرهنگشان داغتر از آش معلوماتشان است و مدام اصطلاحات فرنگي بلغور ميكنند. و جالب اينجاست كه تقريبا در هرجاي مرتبط و غيرمرتبط با مقولهفرهنگ هم آنها را ميبيني.از صدا و سيما بگير تا مطبوعات رنگارنگ و گالريهاي هنري و... .
اين واژهي «نوستالژي» هم از همان واژههاست كه به بركت حضور حضرات، چند وقتي است دامنگير ادبيات ما شدهاست.
نوستالژي(nostalgia) كه بيشتر آن را به معني «گرايش به گذشته» ميشناسند در واقع اصطلاحي روانپزشكي است. يكي از لغتنامههاي روانپزشكي اين كلمه را چنين معني كرده:«حسرت گذشته»؛ و در جاي ديگر از آن با عنوان «غم غربت» ياد كردهاند. لغتنامه آكسفورد هم با تعبير«يك احساس تلخ و شيرين از گذشتهاي شاد در زندگي» ياد ميكند و ويكيپديا پيشينه اين اصطلاح را به سربازاني برميگرداند كه مدتي طولاني دور از زادگاه خود خدمت ميكردهاند و غم دوري از وطن آنها را به حالتي شبيه افسردگي فروميبرده است.
به هر حال اينكه چگونه يك اصطلاح روانپزشكي، امروز ورد زبان منورالفكرهاي ادبي-اجتماعي شده جاي تامل دارد اما تامل برانگيزتر وقتي است كه آن را در تركيب با دفاع مقدس ميشنويم: «نوستالژي جنگ»!
در خوشبينانهترين حالت، نوستالژي، احساسي نسبت به گذشته است؛ البته اگر تعريف جايگزين روانشناسي امروز- يعني اختلال انطباق- را كنار بگذاريم.
حال اين سوال مطرح ميشود كه اساسا آيا دفاع مقدس يك پديده نوستالژيك است؟
*
براي بررسي اين موضوع بايد به اين پرسش پاسخ داد كه در دفاع مقدس اصالت با چيست؟ صفحهي تاريخي آن يا صفحهيحماسياش؟
خيلي قضيه را فلسفي نكنيد. دو دو تا چهارتاست. كافيست كمي صحيفه امام را تورق بفرماييد و به 29/4/67 برسيد:
« امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار، و جنگ پابرهنهها و مرفهين بيدرد شروع شده است...
جنگ ما جنگ عقيده است، و جغرافيا و مرز نميشناسد...
ما ميگوييم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستيم....»
ونيز 3/12/67 :
«جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام شدني نيست، جنگ ما جنگ فقر و غنا بود، جنگ ما جنگ ايمان و رذالت بود و اين جنگ از آدم تا ختم زندگي وجود دارد...»
پرواضح است كه اين نگاه به جنگ، نه ناظر به اصالت تاريخي آن است كه در مقطعي از زمان بروز كرده و پايان يافته باشد و نه يادآور تلخي آن . بلكه آن روح انقلابي و حماسي را ميبيند كه جغرافيا و مرز نميشناسد و از آدم تا ختم زندگي ادامه دارد.
قابل توجه اينكه اين پيام در پايان جنگ8ساله صادر شده! توجه فرموديد جنگ8 ساله.
و اين مفهوم وقتي ملموستر ميشود كه جنگ8سالهمان را گره بزنيد به قيام سيدالشهدا:
«امروز روز عاشوراي حسيني است. امروز ايران كربلاست. حسينيان آماده باشيد. جهزوا انفسكم بالصلاح و السلاح...-11/1/67»
و خودتان بهتر ميدانيد كه هر روز عاشوراست:
« .. اينها ماهيت اين عزاداري را نميدانند چيست. نميدانند که اين نهضت امام حسين آمده تا اينجا، تا اين نهضت را درست کرده. اين تابع، اين يک شعاعي است از آن نهضت.
نميدانند که گريه کردن بر عزاي امام حسين، زنده نگهداشتن نهضت، و زنده نگهداشتن همين معنا(ست) که يک جمعيت کمي در مقابل يک امپراتوري بزرگ ايستاد.
دستور است. آن دستور عمل امام حسين، سلام الله عليه دستور است براي همه: کل يوم عاشورا؛ و کل ارض کربلا دستور است به اينکه هر روز و در هر جا بايد همان نهضت را ادامه بدهيد، همان برنامه را...-30/7/58»
گيرم هواي پر زدنم هست، بال كو؟
همهچيز يكدفعه اتفاق افتاد. انقلاب يكدفعه پيروز شد، يكدفعه جنگ شد، يك دفعه ديديم جنگ تمام شده، امام يكدفعه رفت، يكدفعه بزرگ شديم و ... .
جنگ كه شروع شد، هنوز نبودم؛ تمام هم كه شد، تازه داشتم خواندن و نوشتن ياد ميگرفتم. اينها بيشتر آن يكدفعههايي است كه از آن موقع يادم مانده. يكدفعههايي كه بارها تكرار ميشد... .
***
نشسته بودم جلوي تلويزيون و محو تماشاي كارتون بودم. صحنهي پرهيجاني بود.
يكدفعه برنامه قطع شد و نوشت «اطلاعيه»!...«بينندگان عزيز توجه فرماييد...»
بعدش هم اخبار بود و... . حسرت ادامهي كارتون به دلم موند.
***
خوندن و نوشتن كه درست بلد نبودم. چندتا نوحه و شعار و اطلاعيه، شكسته بسته حفظم بود و مدام زمزمه ميكردم. همش هم ميگفتم:« ما كه شهيد ميشيم ديگه...».
يكدفعه ديدم مادرم با چشمهاي اشك آلود ميگه:« حامد بس كن ديگه!» . آخه داداشم تازه رفته بود جبهه!
***
از مردهاي نزديك خانواده كسي نمونده بود. زياد هم نبودند- بابا و داداش و دامادمون- ولي همونها هم رفته بودند.
يك دفعه به خودمون اومديم ديديم هر سهچهارتا بچهي خانواده مريضي سختي گرفتيم.
حال من از همه بهتر بود. ميديدم چهقدر فشار روي مادر و خواهرم هست.
***
چشمهام به در بود تا داداشم از جبهه نامه بفرستد. از نامههاش دوچيز رو خيلي دوست داشتم: يكي عكس امام. يكي ديگه هم كاغذنامههاي مخصوص جبهه.
يكدفعه جنگ تموم شد و ديدم يك كيسه از اين پاكتها جمع كردم.
***
جلوي آينه داشتم موهام رو مرتب ميكردم. يك دفعه در زدند. از توي خونه شنيدم كه همسايهمون با عجله و خوشحال داره ميگه:« خانم امامي! خانم امامي!... حميد آقا! حميد آقا! ...»
اولين كسي بودم كه خودم رو دم در رسوندم. داداشم با همون لباس بسيجي و ساكش داشت با پدر شهيد همسايه روبوسي ميكرد.
***
بابام داشت ساكش رو باز ميكرد. تازه از جبهه برگشته بود. ما هم چشم از دستهاش برنميداشتيم. يكدفعه يك لباس خاكي كوچولو در آورد و داد به من.
نزديك بود از خوشحالي پرواز كنم!
***
داداشم از جبهه يك سربند قرمز«لااله الاالله» برام آوردهبود. خيلي دوستش داشتم. فكر ميكردم اگه اون رو به سرم ببندم شهيد ميشم!بيشتر از يك دفعه اون رو به سرم بستم ولي...
***
(...)

***
يكدفعه با بسيج دانشآموزي آشنا شدم و بعد از چندماه براي اولينبار رفتم اردوي راهيان نور. با اينكه 10 سال از جنگ ميگذشت، هنوز خيلي جاها كمتر دستخورده بود.
يك كيسه از خاكش رو با خودم آوردم و به داداشم هديه دادم! ...
كفشها براي كه جفت ميشوند؟
يا
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
***
كفشها دارد جفت میشود
جورابها دوخته
هیچكس نباید سیبزمینی داشته باشد!
دارند پاچهها را میخارانند
انتخابات نزدیك است
سر كاندیداها شلوغ
خودشان فرصت ندارند سرشان را بخارانند چه برسد به پاچه
حاج آقا و این حرفها؟... اسغفرالله!
*
محمود دارد حمد میخواند
برای شفای انقلاب
آشیخ هم دارند فاتحه میخوانند
بر انقلاب!
گهگاهی هم دستهی 30بیلشان را اصلاح میفرمایند
ایشان باید اتوكشیده باشند
تا نخورده و نو
و البته اصلاحطلب!
شیخنشینها
-همانهایی كه با جناب شیخ مینشینند و دیگر بلند نمیشوند-
دارند ته انبار انقلاب را جارو میكنند
هیچ چیز نباید جا بماند
امام گفته: «انقلاب را صادر كنید»
سودش هم مال شیخ اصلاحات
بالاخره باید ذخیرهی عرضی! تامین شود دیگر
*
محمود خیلی پر مصرف است
اصلا مراعات الگوی مصرف را نمیكند
مدام از مدیرانش كار میكشد یا عوضشان میكند
خیلی هم پرخرج است
یكریز از آبرویش خرج میكند
پس آبروی نظام را برای كِی گذاشتهاند
باید كمی از مهندس یاد بگیرد
بعداز 20سال، ماشاء الله، دستنخورده مانده!
با آبرو! كمكار!
اصلا هم از خودش مایه نمیگذارد
انقلاب كه نمرده!
تازه! آنوقتها كه امام بود نمیشد از آبروی او خرج كرد
الان كه امام هم نیست
مهندس به فكر اقتصاد هم هست
اقتصاد كم مصرف!
خیلی هم نگران پول نفت است كه گم نشود
اگر هم شد، راه دوری نرود!
و اگر هم رفت...
خب رفته است دیگر. استعفا میدهیم
*
محمود رانندگی بلد نیست
شاید هم گواهینامه نگرفته
ولی سردار تصدیق تانك دارد!
دارد همه چیز را له میكند
دوست ندارد سمت پرتگاه برود
چون تانك نمیپرد!
كاش یك تانك بالدار میساختند
یا لااقل به سردار رانندگی بالگرد را یاد میدادند
با اینكه اصول پریدن را میداند
چتربازیاش خوب نیست
نكند هلش بدهند و چترش باز نشود!
*
محمود كفشهایش را پوشیده
خودش هم آنها را پوشیده!
جورابش را هم وصله نكرده
وقت نیست
انقلاب نباید از دست برود
باید كاری كرد
انتخابات نزدیك است!
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم...
شايد اگر بعدترها- شايد هم خيلي بعدترها- پدربزرگ شدم و روزي يا شبي خواستم براي نوهام از گذشتهها تعريف كنم، اينطور شروع كنم كه:
روزي روزگاري در گذشتههاي دور در اين مملكت مردي به رياست جمهوري انتخاب شده بود كه با دو رئيس جمهور قبلش تفاوتهاي بسياري داشت. اولتر از همه اينكه در لباس شيوخ نبود. نه عبايي، نه عمامهاي، نه قبايي، نه دشداشهاي و نه- به سبك شيوخ عرب- عقال و چپيهاي.
ولي دلش- آنچنان كه برازنده ملبسين به آن است- روشن و زنده بود. ساده و صميمي و زلال و البته آنچنان كه بعضي از شيوخ ما نيستند!
دويمتر اينكه مشي و مرامش هم متفاوت با آن دوتاي قبلي و قبلترياش بود...
و بعد اينجاهاي قصه، همان حكايت كامنت قبلي را بازميگفتم و مي رسيدم به اينجا كه:
(( ... از ديگر خصوصيات و ويژگيهاي دولت نهم ميتوان به روحيه جهادي و تلاش بيوقفهي آن اشاره كرد. كه اين مستقيما مربوط ميشود به خصوصيات فردي و روحي شخص اول قوه مجريه. چه اينكه وقتي مدير مجموعهاي امام آنها باشد و پيشاپيش آنان حركت كند، لاجرم سايرين نيز پاي در ميدان ميگذارند تا - اگرچه بهطور ظاهري- ميدان را از دست ندهند.(اگر كوفي نباشند)
شايد دليل عمدهي تعويضهاي پياپي برخي وزيران كابينه نهم نيز همين باشد كه توان حركت با اين سرعت را نداشتهاند.
اينكه دولت نهم، دولتي پرحركت و پرشتاب است و درپي جبران كمبودها و كمكاريهاي گذشتگان و - به تعبير برخي نهخوديها - ميخواهد ره صدساله را يكشبه برود- وما بعدترها به نقد اين حركت دولت ميپردازيم انشاءالله- مورد توافق طرفداران و آنطرفداران! عملكرد دولت نهم است، لكن نكتهاي كه منتقدين از آن غافلند، فرصت كم و كار عقب ماندهي بسيار است. چهاينكه تا موعد تحقق چشمانداز 20ساله- كه ۶ سال آن هم گذشته - چيز زيادي نمانده است.
به هر روي به قول معروف: وقت كم است و اعمال بسيار. بايد از مباحات و بل مستحبات دست شست و به واجبات پرداخت. چون هنگامی که نافله ها [و مستحبات] به فرائض و واجبات زيان رسانند بايد آنها را ترک گفت... ))
*
و احتمالا اينجاهاي قصه نوهام در خوابي سنگين فرورفته و بقيهاش ميماند براي بعد.
تا بعد انشاءالله.
افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست!
اين روزها كه خيليها براي خيليهاي ديگر تيتر ميزنند و مطلب چاپ ميكنند و بود و نبود همديگر را به آب ميدهند، شايد لازم باشد يك مرد دوهزار چهرهاي بيايد كانديداي رياست جمهوري شود تا بتوان گوشهاي از روابط و زد و بندهاي پشت پرده را به تصوير كشيد.
*
اينكه رئيس دولت نهم با روساي دول دو دههي اخير فرقهايي دارد را خيليها اعتراف كردهاند. ايضا مشي اين دولت را همان خيليها به نقد كشيدهاند و البته اغلب به لجن.
از آمار و ارقام كه بگذريم- كه بنده نه تخصصش را دارم و نه اطلاعاتش را- در يك نگاه كلي منصفانه بايد اقرار كرد حركت رو به جلوي نظام اسلاميمان در اين چهار سال سرعت قابل توجهي داشته است. گرچه اين را هم خيليها به پايهريزي دول گذشته نسبت ميدهند اما نگاه جديد به مديريت كلان نظام و ميداني كردن آن از امتيازات ارزندهي اين دولت است. اينكه رئيس جمهور در سعدآباد بنشيند و به امور مردم مثلا بشاگرد فكر كند- حالا شما بگوييد رئيس جمهور بايد به امور كلان بينديشد نه اين خردهريزها و بنده عرض كنم كه همين خردهريزها انقلاب كردند و به اين آقايان راي دادند و امام گفت كه ولينعمتند و صاحب اصليانقلاب و كذا و كذا- در چهار دولت گذشته از سختترين مشغوليتهاي حضرات بود چه اينكه بروند و به همانجا سربزنند!
واين- يعني همان سرزدن به آنجاهايي كه در گذشتهي نه چندان دور فكر كردن دربارهاش هم به سختي ممكن بود- در اين دولت امري عادي و رايج شده است و اثرات آن با همهي سرپوشگذاري خبرگذاريهاي خودي و نهخودي! مشهود.
اينكه رئيسجمهور و هيئت دولت بايد در سطح كلان بينديشند وبرنامه ريزي كنند و تصميم بگيرند، امر معقول و بلكه واجب است اما اين نكته نبايد از ياد برود كه همين رئيسجمهورِ انديشمندِ برنامهريزِ تصميمكلانگير، رئيس قوهي مجريهي مملكت است و بايد همان تصميمات و برنامهريزيها را به علاوهي تصميمات مجلس اجرا كند و لازمهي اجراي صحيح و سريع مديريت ميداني است و اين همان نقطه ضعف و سرنخ گمشدهي دو دههي گذشتهي مديريت كشور و البته نقطه عطف دولت نهم است.
رئيس جمهور بايد مستقيما و بدون واسطه، خودش مردم مثلا روستاي بيدن كوئيد كرمان را ببيند تا بتواند در تهران برايشان تصميم بگيرد.
*
عجالتا اين را به عنوان اولين پست انتخاباتي بنده داشته باشيد تا بعد انشاء الله.
اين روزها كه غزه آتش و خون است و هر انسان آزاده اي كاري مي كند در حمايت مردم آن جا، ما هم البته با تاخير اين دوكار را تقديمشان كرديم تا سنگي باشد بر سر مزدوران اسرائيلي و اشياع و اتباع و اوليائشان:


البته گلميخ عزيز خيلي زودتر از اينها دست به كار شده بودند.
آدمهاي كاغذي
اين روزها كه به بهانهاي، رفت وآمدم در يكي از روزنامهها و سر و كارم با جمعي از اصحاب رسانه و به طبع با خبرهاي مختلف بيشتر شده است، فرصتي پيش آمده تا به آدمها نگاه بهتري داشته باشم.
بسياري از خصوصيات ما آدمها، شبيه همين روزنامههاست. علتش را نميدانم. شايد به خاطر پيشرفت تكنولوژي آن باشد؛ شايد هم به خاطر قدمتش، و يا تكرارش و يا چيزي شبيه همينها. اما مهم، شباهت خلق و خوي ما به آن است.
بعضي از انسانها، قسمتي تكراري دارند. درست مثل سر صفحه و لوگوي روزنامه. والبته از آن ميتوان آنها را شناخت. لهجة خاص، تكيه كلام ويژه، ظاهر هميشگي و يا رفتار تكراري. يا اين كه هميشه موقع احوال پرسي از يك جملة سوالي استفاده ميكنند.
عدهاي ديگر به روز هستند. شبيه صفحه اول و آخر روزنامه. جديدترين موضوعات را ميشود درآنها پيدا كرد. از خبر بگير تا عكس و رنگ و تيپ و...
بعضها هم دقيقه نودي هستند. بازهم مثل همان صفحه اول و آخر روزنامه كه تا آخرين دقايق نگهشان ميدارند.
برخي هم...
نه ديگه تا همينجا فعلا بسه. بعد از ۶۵ روز ناپرهيزي، ممكنه رو دل كنم.
گل آفتابگردان خدا!

امام كه رفت،تازه هشت سالگيام داشت تمام ميشد.نه فهميدم و نه ميتوانستم بفهمم كه بود و چه كرد و چگونه آمد و ... درست مثل الان. اما اين قدر ميدانستم و ميدانم كه خدا محبتش را در دل همه كاشته است. "سلامٌ عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا"
اينها، بيشتر چيزهايي است كه از آن دوران به ياد دارم:
(۱)
همه عشق ۶-۵ سالگيم اين بود عمهام كه از يزد نامه ميفرستد، تويش عكس امام باشد،پشت آن هم بنويسد:
باقلب كوچكت براي امام دعا كن!
(۲)
روزشماري ميكردم داداشم از جبهه بيايد و سوغاتياش، يا سربند قرمز باشد، يا از آن عكسهاي امام كه رزمندهها به سينهشان ميزدند.يا نامه بفرستد وكنار كاغذنامهاش عكس امام باشد.
تا آخر چنگ چندتايي از آنها را جمع كرده بودم.
(۳)
ميگفتند: امام مريض است برايش دعا كنيد. ما هم ميگفتيم: خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدي،خميني را نگه دار!
چه ميفهميديم خدا امام را بيشتر از ما دوست دارد.
(۴)
پدرم مي گفت: از صبح راديو قرآن گذاشته است،خدا به خير كند!
بعد از امتحانات ثلث آخر كلاس دومم بود. داشتم توي حياط بازي ميكردم. آمدم توي خانه صبحانه بخورم كه ديدم مادرم دارد گريه ميكند.
پرسيدم چي شده؟
خواهرم يواش گفت: امام فوت كرده.
ناخودآگاه زدم زير گريه!
(۵)
بابام رفته بود بيرون، داداشم هم خانه نبود. مادرم گفت: وقتي آمدند، شما چيزي نگوييد. چه ميدانستيم خبر همه جا پيچيده.
بابام داشت لباسش را عوض ميكرد كه يكهو خانه از صداي گريهاش پر شد!
(۶)
داداشم، به قول يكي از دوستاش، ميگفت: امام مثل معماري بود كه چارچوب انقلاب را مشخص كرد و رفت.
من چه ميدانستم معمار و چارچوب يعني چه؟ فقط دلم ميخواست گريه كنم.
(۷)
تلويزيون داشت تشييع امام را مستقيم پخش مي كرد. ما هم، همه، جلويش جمع شده بوديم. چكار ميتوانستيم بكنيم جز اين كه با اشك بدرقهاش كرده باشيم؟
(۸)
هلكوپترهاي خالي مدام ميآمدند و ميرفتند تا مردم يك باره هجوم نياورند. خبرنگار هي ميگفت: "اين سفينهي مرگ است". فكر كنم ۱۴-۱۳ باري شد تا جنازهي امام را آوردند.
از لاي انگشتان دستم كه با دستمال پوشانده بودمشان، تلويزيون را نگاه ميكردم و... هق هق!
(۹)
ياد امام افتاده بودم. داشتم با خودم زمزمه ميكردم:"بوي گل سوسن و ياسمن آمد...".
دعوام كردند گفتند: اين شعر كه جايش اين جا نيست! رفتم توي خودم.
(...)
نه سالي از ارتحال امام گذشته بود كه براي اولين بار جماران رفتم. دلم ميخواست مثل همان موقعها، بچه بودم و جمعيت مرا روي دست به جايگاه ميرساندند و من از نردهها رد ميشدم و امام را بغل ميكردم و... .
ولي دير شده بود.
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه ...
اوایل امسال،از اردوی راهیان نور که بر میگشتیم، در شوش به دنبال جایی برای صرف نهار بودیم که هم خلوت باشد و هم دارای فضایی مناسبِ چهار تا اتوبوس دانشجو! - مستحضرید که آن موقع در آن جا،جوالدوز هم نمیشود انداخت چه برسد به سوزن-.
شاید به طور کاملا اتفاقی بود که در یکی از خیابانهای اطراف حرم حضرت دانیال نبی(ع)، به زیارتگاهی برخوردیم که با کمال تعجب، مقبره دعبل هم آنجا بود!
محلیها به آنجا پارک دعبل میگویند، اما در واقع حرم امامزاده سید عبدالله است که با جناب دعبل در یک ضریح جای دارند ضریحی که در سال ۱۳۸۲ بازسازی شده است.
چون دوربین نداشتم، فقط توانستم با گوشی همراه یکی از دوستان چندتا عکس از داخل بگیرم و به خاطر آفتاب شدید بیرون، عکس گنبد را- با همهی زیبائیهایش از دست بدهم.
آن چندتا هم پیشکش شما:




معدن فيروزه نيشابور در 45 كيلومتري شمال غرب اين شهرستان، در جاده قديم سبزوار قرار دارد. بعد از طی مسیر در یک جاده آسفالته، باید تقریبا 15 کیلومتر راه خاکی و نامناسب را نیز بپیمایی آن هم با پیکان بنیاد! قبل از رسیدن به معدن و در فاصله چند کیلومتری آن، دو روستای معدن سفلی و علیا قرار دارد که در مجموع حدود 600 خانواده در آنها سکونت دارند.
قرار ما در روستای پایینی است:
حسینیه شهید ابوالقاسم دلدار
حسينيه شهيد دلدار،سابقهاي طولاني دارد. از قديم در اين مكان حسينيهاي بنا بوده كه سال 63 با كمك جهادسازندگي بازسازي ميشود و از آنجايي كه شهيد ابوالقاسم دلدار تنها شهيد روستا است، حسينيه را به نام او نامگذاري ميكنند.
در سال 83 با كمك مردم و بنياد، حسينيه تجديد بنا و تعمير اساسي و با مساحت كنوني ساخته میشود.
اين حسينيه در جوار امامزاده سيد محمد بنا شده است.
دههي اول ماه محرم،عزاداري برقرار است و روز عاشورا از هردو روستاي بالا و پايين در حسينيه جمع ميشوند و مقتلخواني وذكر مصيبت دارند. گاهي هم مجالس تعزيهي اهالي روستا در حسينيه برگزار ميشود.
از آنجايي كه روستا روحاني ندارد نماز جماعت نه تنها در حسينيه بلكه در مسجد روستا هم دائمي نيست و بستگي به حضور امامجماعت دارد.
گفتني است هزينههاي حسينيه غالبا از نذورات مردم در محرم تامين مي شود.








آواز دُهــل
رضا ناصری، از معدود رفقایی است که کمابیش جامع اضداد است. تقریبا همهی کسانی که میدانم میشناسندش، متفقالقولند که شخصیت ویژهای دارد. مثلا اتاق عمل خوانده ولی علاقهاش ادبیات است؛ سر و کارش با خون وگوشت واستخوان است ولی دلش از آینه زلالتر؛ سیه چرده است و سپید دل؛ پسر خوبی است ولی رفقایی مثل بنده دارد! و قس علی هذا.
سرگرمیاش سهراب است و سیدحسن و قیصر و ... . گه گاهی هم شعر میگویید- البته بهتر از من- و گاهی هم از آنها برایم میخواند.
صبح سیزدهم فروردین که همه به در میروند، ما اس ام اسی با هم مشاعره میکردیم؛ البته صحیحترش مرابعه است چون بیشترش رباعی بود:
فی البداهه گفت:
رفتی لب جو ترانه یادت نرود
از گردش این زمانه یادت نرود
بر سبزه گره بزن به یاد دل ما
از مجرد زمانه یادت نرود (همین طوری نوشته بود)
جوابش گفتم:
برسبزه گذر کنم اگر گاه به گاه
یاد دل پردرد کنم خواه نخواه
با یاد مجرد زمانه گویم
لاحول ولا قوة الا بالله
با کمی تاخیر گفت:
سرریز شد از سبوی شعرت جامم
تو پخته شدی و من هنوزم خامم
گر دیر جوابت آمد ای حامی جان!
دل تنگ نشو، آمده از حمامم
پاسخش دادم:
سرریزتر از کاسهی ما جام توباد
ما طفلِ رهیم و شاهِ ره نام توباد
پرنورتر از لیلهی قدری جانا!
خورشید گدای در حمام توباد
دوباره گفت:
یک لحظه به شعرم آمدی شور شدم
از دشتی واصفهان به ماهور شدم
بر لب چو شبان بیسوادی، هی هی
از زخمهی چنگ تو به تنبور شدم
زاغی بودم دمت همایونی بود
از نور جبین تو پُر از نور شدم
و گفتمش:
اشعار شبانیات پر از شور خوش است
آلات دگر بنه که تنبور خوش است
جانا! تو سخن ز چنگ ما میگویی؟
"آواز دُهل شنیدن از دور خوش است"
***
البته یک رباعی دیگر هم گفت که نیاوردمش.
جمعیِ دورهی صدوچهلودو
دوشنبهی هفته پیش که میشد سیزدهم اسفند، سومین سالگرد اعزام بنده بود به خدمت مقدس سربازی.
همان موقع، یعنی همان سه سال پیش، تصمیم گرفتم خاطرات دوران آموزشم را بنویسم. اگرچه کمتر از این کارها کردهام. ولی خوب مگر آدم چندبار در عمرش میرود سربازی آن هم هزار و خوردهای کیلومتر دورتر از شهر خودش.
چون روزها بیشتر به کلاس و آموزش میگذشت، معمولاً شبها مینوشتم. آنچه میخوانید بخشهایی از شبنگاشتههای همان دوران است که با کمی ویرایش در اینجا آوردهام:
*
روز اول: 5شنبه 13/12/83
صبح، حدود ساعت هفت، رسیدیم ترمینال کرمانشاه. پس از صرف مختصر صبحانه، به همراه دوست و همکلاس دوران دانشگاهم، علیرضا صاغری، که اتفاقاً همدورهی سربازی هم شدهایم، راهی پادگان شهدا شدیم.
پادگان در حدود هفده-هجده کیلومتری جاده کرمانشاه - کامیاران قرار دارد و محوطه ایست بسیار بزرگ. درمورد پادگان چیزهایی شنیدهام ولی باید اطلاعات بیشتری کسب کنم.
در بدو ورود، دژبان محتویات ساک را تفتیش میکند وهمه چیز را به هم میریزد.بعد سراغ خودمان میآید و جیب لباسها و ... .
وارد پادگان که میشویم عدهی دیگری را نیز مثل خودمان میبینیم که معطلند. ظاهراً عمدهی تقسیمات روز گذشته انجام شده و ما باید بایستیم تا ببینیم چه میشود.
بعد از کلی معطلی، نزدیک ساعت ده تکلیف ما هم روشن میشود و در گردان چهار، گروهان یک سازماندهی میشویم. وصفالحال این گردان را از بچههای دورههای قبل شنیدهام اما شنیدن کی بود مانند دیدن.
ساختمانهای این گردان نسبت به سایر گردانها قدیمیتر است همچنین وسایل و تختهای آن. اما مزیتهایی هم دارد که میچربد بر مضراتش.
پس از صحبتهای مسئول گروهان، به هر نفر یک سینی غذا و دو پتوی مستعمل تحویل میدهند و میگویند در یکی از تختها مستقر شویم.
ساختمان گروهان ما، دو سالن دارد برای دو دستهی گروهان که در مجموع حدود صد و ده-دوازده تا تخت میشود.
این را نگفتم که موقع به صف شدن، من و علیرضا پشت سرهم ایستاده بودیم ولی وقتی اسمها را مینوشتند آنقدر درهم برهم شد که علیرضا شد نفر اول و من نفر تقریباً آخر.
بعد از نهار، رفتیم «ساتر» برای تجهیز. به علت ازدحام نیروها، نوبت به ما نرسید و افتاد به عصر که با کمی تاخیر نوبت گروهان ما شد و چون من نفر تقریباً آخر بودم، دیرتر از همه نوبت من.
تجهیز شامل یک کولهی نظامی + دوعدد پتوی نو + سه دست لباس خاکی + دوجفت پوتین + اورکت + لباس گرم و کلاه و دستکش + جوراب و سایر لوازم شخصی مورد نیاز میشد. بعد از تجهیز برگشتیم آسایشگاه و تا هفت – هفت و نیم که شام دادند تقریباً کاری نداشتیم.
چون خسته بودم زود خوابیدم؛ شاید هنوز هشت و نیم نشده بود.
حیات حسینی در حیاط حسینی(۱)
به نظرم در "هفت قصه از بلوچستان" است که سید مرتضی - قریب به این مضمون - میگوید:
ما هرچه را که از شهر بیرون کردیم در روستا دیده میشود: فقر،بیماری،... و ایمان.
اوایل امسال که برای پژوهش ویژه نامه "حسینیه" به نیشابور و سبزوار رفتم، در بعضی از روستاها به یاد همین گفتهی سید افتادم؛ البته با کمی تفاوت که :
"هرچه را که از شهر بیرون کردیم در روستا دیده میشود:صفا،سادگی،... و خلوص!"
متولیان حسینیهها، که بالاتفاق از بستگان درجه یک شهدا هستند- و به همین خاطر حسینیه، به نام شهیدشان است- بعضاً همان محل سکونت خود را حسینیه کردهاند و این یعنی حیات حسینی در حیاط حسینی!
و ناگفته پیداست آنچه را که ما در شهر به دنبال آنیم، از تشریفات و تجملات و زرق و برق گرفته تا خودنمایی و ریا و کذا وکذا، در آن راهی ندارد.
تصاویر ذیل مربوط است به حسینیه شهید ابراهیم میشی که البته در خود نیشابور است ؛ خیابان کشتارگاه. درحدود سه اتاق دارد و مادر شهید آن را اداره میکند. وقتی برای مصاحبه و عکس گرفتن رفتیم، مادر شهید نبود و بر افسوس ما افزود:






هیاهو برای پیشرفت...
خطاي يزيد اين نبود كه سيدالشهدارا كشت ، اين يكي از خطاهاي كوچكش بود. خطاي بزرگ اين بود كه اسلام را وارونهاش كرده بودند، و سيدالشهدا به داد اسلام رسيد. سيدالشهدا اسلام را نجات داد.
روضهي سيدالشهدا براي حفظ مكتب سيدالشهدا است. آن كساني كه ميگويند روضه سيدالشهدا را نخوانيد اصلاً نميفهمند مكتب سيدالشهدا چه بوده و نميدانند يعني چه؛ نميدانند اين گريهها و اين روضهها حفظ كرده اين مكتب را.
الان هزاروچهارصد سال است كه با اين منبرها و با اين روضهها و با اين مصيبتها و با اين سينهزنيها ما را حفظ كردهاند؛ تا حالا آوردهاند اسلام را.
اين عده از جوانهايي كه اين طور نيستند كه سوء نيت داشته باشند خيال ميكنند حالا بايد ما حرف روز بزنيم!
حرف سيدالشهدا حرف روزاست، هميشه حرف روز است، هميشه حرف روز را سيدالشهدا آورده است دست ماها داده و سيدالشهدا را اين گريهها حفظ كرده است و مكتبش را، اين مصيبتها و داد و قال ها حفظ كرده؛ اين سينه زنيها و اين دستجات، و عرض میکنم اینها حفظ کرده.
اگر فقط مقدسی بود و توی اتاق و توی خانه مینشست برای خودش و هی زیارت عاشورا میخواند و تسبیح میگرداند، نمانده بود چیزی، هیاهو میخواهد.
هر مکتبی هیاهو میخواهد، باید پایش سینه بزنند، هرمکتبی تا پایش سینهزن نباشد، تا پایش گریه کن نباشد، تا پایش توی سر و سینه زدن نباشد، حفظ نمیشود.
... این گریهها زنده نگه داشته مکتب سیدالشهدا را؛ این ذکر مصیبتها زنده نگه داشته مکتب سیدالشهدا را... این یک میتینگ و فریادی است برای احیای مکتب سیدالشهدا... .
همینهاست که مارا زنده نگه داشته، همین هاست که این نهضت را پیش برده، اگر سیدالشهدا نبود این نهضت هم پیش نمیبرد، سیدالشهدا همه جا هست: کُلّ ارضٍ کربلا. همه جا محضر سیدالشهدا است، همه منبرها محضر سیدالشهداست، همه محرابها از سیدالشهداست.
***
... البته یک مطلبی هم که باید بین همه ما باشد این است که این نکته را به مردم بفهمانیم همهاش قضیه این نیست که ما میخواهیم ثواب ببریم، قضیه این است که ما میخواهیم پیشرفت کنیم. سیدالشهدا هم که کشته شد، نه اینکه رفتند ثوابی ببرند،ثواب برای او خیلی مطرح نبود رفت که این مکتب را نجاتش بدهد، اسلام را پیشرفت بدهد، اسلام را زنده کند.
شما هم که دارید نوحهخوانی میکنید، حرف میزنید، خطبه میخوانید، نوحه میخوانید، مردم را به گریه وادار میکنید، مردم هم که گریه میکنند؛ همه روی این مقصد باشد که این اسلام را ما میخواهیم با همین هیاهو حفظش کنیم. با این هیاهو، با این گریه، با این نوحهخوانی، با این شعرخوانی، با این نثرخوانی، ما میخواهیم این مکتب را حفظ کنیم.
------------------
امام خميني (ره) -17/ تير/ 1358
صحفيه امام – ج8 –ص 526-529
اگر گِلی به حقيقــــت عجين آب حياتی

الحق والانصاف که یزدیها(هم ولایتیهای خودمان) سنگ تمام گذاشتند در استقبال از رهبر. حالا باز شما بگویید رئیس دولت هفتم و هشتم یزدی بود! ایضاً اخویاش در مجلس ششم و کذا وکذا.
دو-سه شب پیش که حضرتِ آقا در جمع دانشجویان سخنرانی میکردند و سیمای خودمان پخشش میکرد، دو-سه خط اولِ امعارِ- ج معر بر وزن شعر- زیر به ذهنم رسید و البته بعدتر بقیهاش. و بیشتر البته، بدین وسیله، از اصحاب قلم و ادبیات و رسانه و... عذرخواهی مینماییم!
کسی نگفته و نشنیده این چنین کلماتی
نه جوی و برکه ونهر سخن، که شط فراتی
چو ماهیان لب حوض تشنهی سخنانت
چشان ز یمّ وجودت به سائلان رشحاتی
شکوفههای سخن میتراود از کلماتت
پُر از طراوت و نوری و پُرتر از برکاتی
کشیم هرنفسی در هوای عشق تو مولا!
پیاله دل ما را تو پُر کن از نفحاتی
و باز یاد این شعر حضرت روحالله افتادم که:
شاعر اگر سعدی شیرازی است
بافتههای من و تو بازی است!
پیشاپیش انتخابات بیست و چهار اسفند
من به شهيدان راي خواهم داد
خواهی نخواهی فعالیتهای انتخاباتی چندی است آغاز شده و رایزنی گروهها و جناحها- البته به طور غیر رسمی- در جریان است.
چندی پیش که بچههای شمارش معکوس برای طرح جلدشان این عکسها را آوردند، این شعر به خاطرم آمد:
***
ديروز
بر سينهي ديوارهاي زخمي شهر
عكس شهيدان بود
امروز عكس نامزدها
آن عكسها ديروز،
بي جلوههاي ويژه ،
بي ژست ،
فوري ولي شفاف!
مانند عكس كودكان معصوم
آن عكسها – دامادهاي حجلهي جنگ و جنون –
آن برگزيده نازنينان
در انتخابات شهادت
با راي بالاي ملائك ...
اين عكسها امروز اما ،
عكسهاي رنگي مات!
اين چشم در راهان روز انتخابات!
دنبال آن عكس جوانم
آن عكس خاكي
با آن دو چشم تير خورده
گيلاسهاي سرخ همزاد
دنبال آن عكس غريبم
آن عكس خاموش
آتشفشان آه
عكسي كه در زير فشار اين همه عكس
فرياد دارد ميزند ، فرياد ، فرياد
جرم است يا نه ،
هر چه بادا باد !
من به شهيدان راي خواهم داد!
شعر از مرتضي اميري اسفندقه

سالها پیش که برای تکثیر دعوتنامهای،نشریهای یا چیز دیگری به میدان شهدا میرفتم، ابتدای خیابان دانشگاه مغازهای بود که هم انصاف بیشتری داشت وهم کیفیت بهتری.
اما جالبتر از آن، شعری بود که در چهار برگهی "آ-چهار"، به نستعلیق نیمه شکسته نوشته و به دیوار زده بود. از آن شعر چهارمصرعی، فقط همین یک بیتش یادم مانده:
"در حیرتم از مرام این مَردم پَست/این طایفهی زنده کُشِ مُرده پرست/..."
به قسمت اول شعر کار ندارم که کلی سخن گفته یا جزئی، اما مصرع دومش حکایت همین صدا وسیمای خودمان است و صد البته جمعی از خودمان!
خدابیامرز "قیصر" تا وقتی بود، فقط کودکان به شعرهای کم وبیش کتابهای درسی می شناختنش و بزرگترها کمتر به دفترهای شعرش اگر گیر میآمد.
اما حالا از در و دیوار برایش هفته و چله و غیره میگیرند و کتابهایش بازهم کم یاب است. درست مثل سیدحسن و قبلتر از آنها سلمان و شاید بعدترها علیرضا و عبدالجبار و ساعد و...
گرچه من می شکنم در خود يكسر، قیصر!
مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال
تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!
نام تو شهره تر از قاف شده ست اي سيمرغ
باز هم پر بگشا در خود بي پر، قيصر!
مرگ مرگ است ولي مرگ تو مرگي دگر است
داغ ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!
راستي مرگ چه جوري ست؟ مرا مي بيني؟
چه خبرداري از عالم ديگر، قيصر!؟
نقدهايت همه غوغا بود غوغا، "سيد"!
شعرهايت همه محشر بود ، محشر، قيصر!
جامة خاك به تن كردي و يادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر،قيصر!
شعرهاي تو همه معني قرآن بودند
"آيه" اي داري چون سورة كوثر، قيصر!
تيغ مي چرخد و من سينه زنان مي گريم
در دلم هلهلة حيدر حيدر، قيصر!
پيش تر از من دلتنگ گذشتي ، بگذر
ما همه مي گذريم آخر از اين در، قيصر!
*شعر از علیرضا قزوه
نهمين نمايشگاه كتاب بين المللي خراسان رضوي با حضور بيش از 800ناشر داخلي و 62 ناشر خارجي از دوم تا نهم آذرماه در نمايشگاه بين المللي مشهد برگزار شد.
نُه برداشت از نُهمین نمایشگاه کتاب

برداشت اول
علی رغم اخبار رسمی نمایشگاه که از حضور ناشران خارجی و داخلی به مبزان قابل توجه، خبر میداد،به نظر می رسد نمایشگاه امسال عمدتاً محل عرضه و توزیع کتاب توسط فروشندگان و موزعان است تا ناشران.
برداشت دوم
ظاهراً کتابهای فروش نرفتهی قبلی و در انبارمانده ها سهم بیشتری در نمایشگاه دارند تا تازه های نشر!!!
برداشت سوم
بازدیدکنندگان بسیارند. اول وقت دانش آموزان مدارس می آیند و بعد هم بقیه مردم؛ حتی ساعت کار نمایشگاه تمدید می شود. ولی به نظر می رسد بیشتر بازدید می کنند تا خرید.
برداشت چهارم
شلوغ ترین و پرمخاطب ترین غرفه ها و البته پرفروش ترینِ آنها، عبارتند از غرفهی کتابهای کمک درسی و غرفهی کتاب کودکان.
برداشت پنجم
کتابچهی راهنمای نمایشگاه معلوم نیست به دست کسی رسده یا نه؟ سازماندهی غرفه ها و سالنها هم خیلی گویا و دقیق نیست. البته سعی شده براساس موضوع باشد.
برداشت ششم
علاوه بر کتاب، برخی محصولات نرم افزاری هم در نمایشگاه ارائه می شود. همچنین مجموعه هاي كتاب در قالب سی دی فروش خوبی دارد.
برداشت هفتم
براساس قوانین نمایشگاه حداقل تخفیفی که باید لحاظ شود بیست درصد است ولی کمتر از آن هم دیده میشود.
برداشت هشتم
غرفهداران اگرچه از وضعیت فروش خیلی راضی نیستند ولی از نحوه اداره نمایشگاه و خدمات رسانی به غرفهداران بیشتر مینالند.(به نقل از یکی از غرفه دارها)
برداشت نهم
خیلیها از برگزاری نمایشگاه بیخبرند یا به خاطر بُعد مسافت رغبتی به بازدید ندارند.
یادداشت نهایی
نمایشگاه کتاب به عنوان محلی برای عرضه تازه های نشر و همچنین توزیع کتاب نقش مهمی در گسترش فرهنگ کتابخوانی و تشویق بیشتر مردم به این امر دارد. لذا می طلبد که مسئولان برگزاری نمایشگاه با دقت نظر و تامل بیشتر به رفع نواقص و جبران کاستی ها بپردازند تا هم نظر مخاطبین و خریداران کتاب جلب شود و هم ناشرین وفروشندگان و موزعان کتاب رغبت و اشتیاق بیشتری برای حضور در این عرصه پیدا کنند.